به سنت ديرين گوشه اي به عزلت اختيار نموده و به خيال رويت آنچه در دل مي گذرد را مي نگارم .
باشد كه روزي نه چندان دور اين سطور به عمق ديدگان خويش بنشاني .
اين ايام كه به تلخ كامي چون ليالي عشر بر من گذشت جز قلق بر دلم ارزاني نداشت .
دقايقش ساعتي و ساعتش روزي بر من گذشت .
و تو چه داني كه مرا چه حال اتفاق افتاد در اين مجال آسودگي ات . تو فارغ از آزار چون مني خوش آرميدي و من به خيالت خيال آرامش زسر افكندم .
تو فارغ از هر دردي تدبير نمودي و من در آرزوي وصل كاسه تدبير شكستم .
دست التجا به هر سوي دراز نمودم كه شايد دوباره دامن وصلت به اعجاز به كف آرم .
دريغ كه اينك نيز دامن از كف مي كشي و دل را جز به حسرت وا نمي گذاري .
چه تدبيرت مي توان كرد كه عاشق را نه مجال تدبير معشوق . دست من كوتاه و خرما بر نخيل .
مرا جز احتمال جورت چه چاره اي متصور است .
تلخي صبر بر جفايت به جان مي نشانم و روزگار يكي پس از ديگري به اميد وصلت مي گذرانم .
ميل من سوي وصال و قصد او سوي فراق
از طنين بغض هاي وحشيِ شب هاي من
لرزشي بي تاب بر جانم نشست
تلخي صبرم قرار از كف ربود
طاقتي ديگر نماند
خسته جانم بانگ رفتن كرد وگفت :
تاب ماندن نيست
بايد رفت زين خاك بلا
وقت كوچيدن رسيد
گوش كن
گويي صدايم مي كنند
از ميان دورهايِ دورِ دور
از ميان كور سوهاي عبور
از ميان پيچ پيچ كوچه هاي درد و غم
گوييا مردي صدايم مي كند
يك صداي دلفريب و آشنا
وقت كوچيدن رسيد
تاب ماندن نيست
بايد رفت زين خاك بلا
Sat, 14 Jan 2006 18:10:34
آنچه در دل گذرد
آنچنان مستور است
که بيانش نتوان
نه اشارت نه قلم را
نه زبان را
هيچ ابزار دگر
نيست تا راز دلم فاش کند در بر دوست
ولي اما به ميان همه ابزار بيان
آن يکي صادقتر
وان يکي از سر تعجيل نگويد سخني
و ميان همه اقسام بيان
گشت مقسوم صمد
و هم او شيوه تلقين خداوند حکيم
آن قلم بود که ربش فرمود
تو بخوان از بر من
بعد اسم اعظم
که قسم بر قلم و آنچه بدان بنگارند
آري آري اين دل
در بر هيچ کسي هيچ نگفت
نه به تقصير ، که او
هيچ کس را به تحمل نشناخت
نه تحمل که به فهمش نشناخت
روزگاري است عجيب
پرسي اما که چرا
هيچ کس فهم نکردست تو را ؟
ليک بايد دانست
همه در بند خود اند
خويش را ميفهمند
ديگران در بر ايشان هيچند
همه معيار حقيقت دل خود مي دانند
هيچ کس نيست که دل را به امانت بر او بسپاري
يا که نتوان زکسي از سر صدق
دل دهي يا ز برش بستاني
همه در وادي دعوي هستند
ولي اما به حقيقت که رسيد
خواهي آموخت که لعقي به لب است
ادعا کرد که بارش بندد
نه که باري زبرت بردارد
اينچنين است که ميفهمم من
روزگاري است عجيب
خرداد 1383
اي كه مهار مي كشي ! صبر كن و سبك مرو
كز طرفي تو مي كشي كز طرفي سلاسلم
...آنگاه كه چشمهايم به طليعه صبح باز مي گردد
دردها سلامم ميگويند ،
زخم ها دلم را بوسه باران مي كنند ،
غم ها در آغوشم مي كشند و
اشكها به خوش آمدگويي بر صفحه صورتم مي جوشند ...
دير زماني است كه مي خواهم قلم بر دست گيرم وحكايت آتشي كه روز و شب ، شبِ تارِ جانم را مي گدازاند و مي افروزاند ، به ناله بنگارم . اما چه مي توان كرد كه هر بار دل لرزيد و قلم لغزيد و نشد آنچه بايد مي شد ...گفتم شايد به ناله در بر عزيزي بتوان بار اين درد را بر گرده هايِ زخمي و رنجور خويش تاب آورد . ليك افسوس و صد افسوس كه آن نيز بر اين نحيف دريغ شد و دريغ شد و دريغ شد و دريغ ...
و اينك نيز نمي دانم كه به كدامين اشارت كوري قلم راست كرده و چنين مي نگارم . دلم چونان كويري كه از شعاع بي رحم خورشيد ، تفديده و سرخ فام گرديده ، در چين و چروكِ ابرهاي پر دريغ به دنبال زلال سايه ساري مي گردد تا تن و جان را در لحظه هاي بي درنگش كمي آرام دارد . آب كه دريغ شد باشد كه سايه اي به داد رسد . ..
بار الها تو اين بار گران را بر گرده هاي دردمند ما گذاشتي تا سنگيني آن اين گردن فراخ و اين پيشاني به فخر سوده بر آسمان را به ذلتِ سايشِ بر خاك فرود آوري .
بارالها ، چه كنم كه هر كه در اين سراست در اين خرابي دل ، حكايتم را حكايت آني داند كه از سرِ امن به كنجِ عافيت نشسته و به عيش مشغول است . مرا چه عيشي متصور است بدين خرابي حال ؟ خدايا اينان حال مرا قياس از خويش ميگيرند و بدان حكم بر من خراب مي رانند كه انك لفي ضلال مبين
عقده اي سخت بر دلم خورده و دستي را نمي يابم كه انگشتانش را ياراي اين عقده گشايي باشد .
چه مي توانم كرد كه آنچه بر اين دل مي گذرد بس ناگفتني و ناشنودني است . حديث آنچه در اين صفحه نگاشته اند جز به بازوي تجربتي سخت ، نشايد خواند . حكايت من چونان حكايت كسي است كه در آتش مي سوزد و ديگران به نظاره بر او مي گريند .
حكايت من حكايت آني نيست كه از سرِ امن به كنج عافيت نشسته و به عيش خويش معطوف و مشغول است .
به زخم خورده حكايت كنم ز درد جراحت
كه تندرست ملامت كند چو من بخروشم
پسرک که عاشق خورشيد شده بود و ديگر طاقت غروب آن را نداشت ، خوب
ميدانست که اگر بخواهد دچار غربت غروب نشود بايد از همان لحظه اول
آشنايي ، خلاف گردش زمين و زمينيان ، به دنبال خورشيد با تمام توان بدود.
پسرک پنج سال بي هيچ وقفه اي از فراز کوهها و بر روي سطح درياها ، در
طوفان و رعد و سيل ، در گرما و سرما بي آنکه حتي يک لحظه چشم از
خورشيد بردارد به دنبال او دويد .و در تمام اين مدت - باوجود خستگي ها و
درماندگي ها - سرمست ازين بود که حتي يکبار هم به غروب مبتلا نشده .
اما...
اما دو سال پيش در يک پاييز سرد و زرد ...
در يک حادثه غريب و خيلي غريب ،
پسرک ديگر نتوانست بدود.
و اينگونه بود که او نيز ناگزير مانند ديگران مبتلاي طلوع و غروبهاي جانکاه شد . ..
و اينک ...
پسرک چندي است که مرده است ....
هيچ گاهي ازين عمر بي شرافت و مهدور ، عقده اي که بر لسان الکن خورده
بودباز نگشت . ليکن تا چندي پيش بر سبيل بدل ، شوقِ شوخ و چالاکِ
نگاشتن ، بعضا جانم را به تلاطم وامي داشت . ذوق نوشتن از انگشتانم بيرون
مي تراويد و بر صفحه کاغذ جانانه ترين کلمات را نقش ميزد و و البته تنها
لحظاتي خنکاي سايه اي گذرا را بر کوير خشکيده و تفديده جانم مي چشاند .
کويري که سالهاست آب گواراي حيات را بر آن حرام داشته اند و جاي جاي
آن از سر خشکي دهانِ باز به سوي آسمان گشوده است . و دردا و دريغا که
آن نيز روزگاري چند نپاييد و چندي دراز است که به بازوي تواناي دردي
جانکاه ، رمقي بر اين امرم نيز نمانده و تنها از فرطِ درد ، گاه گاهي تلخ و بي
رمق از فراز ماذنه قلمي شکسته اينگونه ناله اي سر مي دهم . اميد است آناني را
که به لطف ، نيم اعتنايي به مرقومات اين حقير دارند تلخي کام قلمش را نيز تاب آورند ...
آنچه آيد به قلم
نه براي دگران است که گوشش دارند
مي نويسم که دلم خوش دارم
تا دل شيشه اي و کوچک من
گوشه اي کز نکند
وز غم و غصه خود دق نکند
سر به بالا گيرد
آنروز دستاني را که با قدرت به آسمان بلند کرده بود ، لرزان پايين آورد . رعشه اي بر تمام اندامش افتاده بود . در دستان بلند شده اش به سوي آسمان آتشي سنگين قرارداده بودند .
آتشي که سوزش دل را و دودش چشمانش را مي سوزاند
از آنروز ديگر مي توانست قلبش را براحتي ببيند و در دستانش لمس کند .چشمانش برق نمناک آسمان را تداعي مي کرد .عميق شده بود . آنقدر عميق شده بود که براحتي مي شد در او غرق شد . ديگر درد و رنجي او را از پا در نمي آورد هيچ چيز دلش را شاد نمي کرد . خنده هاي مصنوعي را که از لبانش دروغين بودنش معلوم بود کار هر روز او شده بود تا ديگران او را شاد پندارند .
....
آتشي که هر روز بر شعله اش افزوده مي شد و او خاموشتر از هر روز . آتش شعله مي کشيد او هر روز خاموشتر و خاموشتر مي شد .
و آن روز ديگر همه چيز سوخته بود و جز خاکستري باقي نمانده بود . نسيمي آرام وزيد . دانه هاي خاکستر به هوا بلند شد . آنهايي که تنها ديده گشوده بودند تا سوختنش را ببينند ، اينبار از ترس اينکه خاکستر هم در چشمانشان ننشيند چشم ها را بستند تا شايد نسيم خاکسترش را هم از آنان دور سازد ...
و روز ديگري نماند ...